اين ماجراي واقعي چند ماه اتفاق افتاد، و خودش و پيامدهايش جنجال عظيمي در رسانه هاي آمريكا بر پا كرد. نمي دانم انعكاسش در مطبوعات ايران چطور بود. اما جدا از ارزش خبري، برايم نمونه اي جالب بود كه پشت ظاهر عشقي / جنايي خودش ناگفته هاي بسياري داشت.
ليزا نواك چهل و سه ساله كه از شوهرش جدا شده و سه فرزند داشته، دو سال درگير رابطه اي عاطفي با يكي از همكاران خود به نام ويليام اوفلين بوده، ارتباطي به گفته خود ليزا "بيش از يك رابطه كاري ساده و كمتر از يك رابطه رمانتيك". اما ظاهرا ماجرا براي ليزا جدي تر و عميق تر بوده تا براي ويليامي كه چند سالي هم از او كوچكتر است. به مرور ليزا متوجه مي شود كه ويليام رابطه صميمانه اي با زن ديگري به نام كالين شيپمن برقرار كرده و از او دوري مي كند، گرچه به گفته ويليام آن دو ارتباط كاري و تمرينات ورزشي مشتركشان را هنوز باهم ادامه مي داده اند. خب... تا اين جا يك داستان تكراري غم انگيز: عشقي كه تمام شده، يا از اول اصلا عشق نبوده، يا رابطه اي كه جنس و مقدار احساس، و نيز برداشت و هدف طرفين از آن با هم متفاوت بوده. حالا ليزا كه از شدت خشم و نااميدي و حسادت ديگر كنترل چنداني بر افكار و اعمال خود ندارد، تصميم مي گيرد فاصله نهصد مايلي هوستون تگزاس تا اورلاندوي فلوريدا را يكتنه و يكسره رانندگي كند تا به سراغ كالين برود و در محل با او تسويه حساب كند. همراهان ليزا در اين سفر و توي ماشينش عبارت بوده اند از يك جفت دستكش سياه، تپانچه و گلوله، كت مردانه كلاهدار، موي مصنوعي، اسپري فلفل، چكش، و چند شي عجيب و خطرناك ديگر كه پيش دادگاه نيت او را براي ضرب جرح، و دزديدن كالين دربست تاييد كرده اند. ناگفته نماند كه در دو روز آخر، ويليام جز يكي دوبار به ده ها اس.ام.اس و تلفن ليزا هيچ جوابي نداده. ليزا ديوانه وار مي راند و با رسيدن به مقصد ساعتي را در پاركينگ فرودگاه به انتظار پروازي مي نشيند كه مي دانسته كالين هم توي آن است. كالين بعدها در توصيف ماجرا گفته "داشتم به سراغ ماشينم توي پاركينگ مي رفتم كه صداي قدم هاي تند كسي را از پشت سرم شنيدم. از قبلش هم متوجه شده بودم يكي در تعقيبم است. پس خودم را توي اتوموبيل انداختم و درها و شيشه ها را قفل كردم. ليزا گريان به سراغم آمد و گفت دنبال آدرسي مي گردد." كالين نرم مي شود، اما همين كه شيشه را پايين مي كشد، ليزا توي چشمانش اسپري فلفل مي پاشد. كالين فقط مي تواند ماشينش را به طرف پست نگهباني پاركينگ بچرخاند و توجه ماموران را جلب كند. چند مامور مسلح وارد صحنه مي شوند و ليزا را تعقيب و دستگير مي كنند. ماجرا تمام مي شود.
خب، داستان گرچه كمي هيجان انگيزتر شد اما هنوز هم چندان غريب نيست. صفحات حوادث روزنامه هاي خودمان هم پر است از اخبار زوج هايي كه عين مرغ سر همديگر يا سر رقيب را مي برند، بدنش را تكه تكه مي كنند و توي چمدان و كيسه مي گذارند، و مي روند پي زندگيشان. اما چرا اين ماجرا اين قدر جنجال و حيرت برانگيخت؟ چون اين كارها از يك زن عادي سر نزده بود: ليزا نواك يكي از فضانوردان عضو ناسا، و افسرپرواز نيروي دريايي آمريكا بود؛ دو كاراكتر ديگر ماجرا هم همقطارانش!!
اين قدر را مي دانيم كه فضانوردي از دشوارترين و سنگين ترين مشاغل دنياست. از بين ميليون ها نفري كه رويايش را در سر دارند، و هزاران نفري كه عملا به دنبالش مي روند، تنها عده محدودي از پس آزمايشات سنگين جسمي و روحي آن بر مي آيند. سال ها تجربه ليزا به عنوان افسر ناوي، پشتوانه اي بوده تا ناسا ماموريتي مهم و خطير را در پرواز شاتلي در سال 2006 به او بسپارد. انضباط فكري، خونسردي، تجزيه و تحليل منطقي، قدرت كنترل احساسات و تصميم گيري به جا، و نيز توانايي واكنش آني و درست به مشكلات پيش بيني شده و ناشده از لازمه هاي اين شغل اند. با اين حساب، چه مي شود كه شخصي با پيشينه سال ها زندگي منطقي كه ارتش و ناسا را از سلامت خود مطمئن كرده، در برابر يك مشكل عاطفي دقيقا همانطوري رفتار مي كند كه مثلا يك زن روستايي بي سواد جهان سومي در يك قرن پيش (هووهاي رمان "كليدر" را يادتان هست كه بزرگه با سنگ مي رود بالاسر كوچكه؟)
اين ماجرا هم برايم عجيب بود، هم تكان دهنده. ليزا به حكم وثيقه و با تعهدات سنگين آزاد شد و از ناسا اخراج؛ و مثل خيلي از شخصيت هاي اين چنين آمريكايي بهانه اي شد براي دعواهاي مدافعان و مخالفان عملش. در دادگاه از اختلال رواني او – نوعي جنون آني – سخن گفتند. يكي از قسمت هاي سريال معروف law & order هم به اين داستان اختصاص يافت. اما به راحتي نمي توانم اين عمل را يك اختلال رواني بدانم. دقيقا اعتبار اجتماعي بالاي اوست كه ماجرا را درناك تر مي كند. ليزا برايم نشانگر زني است كه وقتي به معناي واقعي كلمه "كم آورده"، از همه چيزش مي گذرد، از اعتبار و نام نيك و شغل و حتا آزادي. او براي نگه داشتن عشقش به هر قيمتي، وحشيانه قصد جان آدمي ديگر را مي كند، و با پاك كردن سالهاي پيشين عمر، به غرايز بدوي و رشدنيافته انساني رجعت مي كند. انگار هنوز متمدن، شهروند، اجتماعي و تحصيل كرده نشده؛ انگار توي قصه هاي جادوگران زندگي مي كند و آماده است به رقيبش سيب زهرآلود بخوراند؛ انگار ... زني كه بي خيال اسم و رسم و زندگي مي شود، و همه اش به بهانه عشق به يك مرد.
اين ماجراي واقعي چند ماه اتفاق افتاد، و خودش و پيامدهايش جنجال عظيمي در رسانه هاي آمريكا بر پا كرد. نمي دانم انعكاسش در مطبوعات ايران چطور بود. اما جدا از ارزش خبري، برايم نمونه اي جالب بود كه پشت ظاهر عشقي / جنايي خودش ناگفته هاي بسياري داشت.
ليزا نواك چهل و سه ساله كه از شوهرش جدا شده و سه فرزند داشته، دو سال درگير رابطه اي عاطفي با يكي از همكاران خود به نام ويليام اوفلين بوده، ارتباطي به گفته خود ليزا "بيش از يك رابطه كاري ساده و كمتر از يك رابطه رمانتيك". اما ظاهرا ماجرا براي ليزا جدي تر و عميق تر بوده تا براي ويليامي كه چند سالي هم از او كوچكتر است. به مرور ليزا متوجه مي شود كه ويليام رابطه صميمانه اي با زن ديگري به نام كالين شيپمن برقرار كرده و از او دوري مي كند، گرچه به گفته ويليام آن دو ارتباط كاري و تمرينات ورزشي مشتركشان را هنوز باهم ادامه مي داده اند. خب... تا اين جا يك داستان تكراري غم انگيز: عشقي كه تمام شده، يا از اول اصلا عشق نبوده، يا رابطه اي كه جنس و مقدار احساس، و نيز برداشت و هدف طرفين از آن با هم متفاوت بوده. حالا ليزا كه از شدت خشم و نااميدي و حسادت ديگر كنترل چنداني بر افكار و اعمال خود ندارد، تصميم مي گيرد فاصله نهصد مايلي هوستون تگزاس تا اورلاندوي فلوريدا را يكتنه و يكسره رانندگي كند تا به سراغ كالين برود و در محل با او تسويه حساب كند. همراهان ليزا در اين سفر و توي ماشينش عبارت بوده اند از يك جفت دستكش سياه، تپانچه و گلوله، كت مردانه كلاهدار، موي مصنوعي، اسپري فلفل، چكش، و چند شي عجيب و خطرناك ديگر كه پيش دادگاه نيت او را براي ضرب جرح، و دزديدن كالين دربست تاييد كرده اند. ناگفته نماند كه در دو روز آخر، ويليام جز يكي دوبار به ده ها اس.ام.اس و تلفن ليزا هيچ جوابي نداده. ليزا ديوانه وار مي راند و با رسيدن به مقصد ساعتي را در پاركينگ فرودگاه به انتظار پروازي مي نشيند كه مي دانسته كالين هم توي آن است. كالين بعدها در توصيف ماجرا گفته "داشتم به سراغ ماشينم توي پاركينگ مي رفتم كه صداي قدم هاي تند كسي را از پشت سرم شنيدم. از قبلش هم متوجه شده بودم يكي در تعقيبم است. پس خودم را توي اتوموبيل انداختم و درها و شيشه ها را قفل كردم. ليزا گريان به سراغم آمد و گفت دنبال آدرسي مي گردد." كالين نرم مي شود، اما همين كه شيشه را پايين مي كشد، ليزا توي چشمانش اسپري فلفل مي پاشد. كالين فقط مي تواند ماشينش را به طرف پست نگهباني پاركينگ بچرخاند و توجه ماموران را جلب كند. چند مامور مسلح وارد صحنه مي شوند و ليزا را تعقيب و دستگير مي كنند. ماجرا تمام مي شود.
خب، داستان گرچه كمي هيجان انگيزتر شد اما هنوز هم چندان غريب نيست. صفحات حوادث روزنامه هاي خودمان هم پر است از اخبار زوج هايي كه عين مرغ سر همديگر يا سر رقيب را مي برند، بدنش را تكه تكه مي كنند و توي چمدان و كيسه مي گذارند، و مي روند پي زندگيشان. اما چرا اين ماجرا اين قدر جنجال و حيرت برانگيخت؟ چون اين كارها از يك زن عادي سر نزده بود: ليزا نواك يكي از فضانوردان عضو ناسا، و افسرپرواز نيروي دريايي آمريكا بود؛ دو كاراكتر ديگر ماجرا هم همقطارانش!!
اين قدر را مي دانيم كه فضانوردي از دشوارترين و سنگين ترين مشاغل دنياست. از بين ميليون ها نفري كه رويايش را در سر دارند، و هزاران نفري كه عملا به دنبالش مي روند، تنها عده محدودي از پس آزمايشات سنگين جسمي و روحي آن بر مي آيند. سال ها تجربه ليزا به عنوان افسر ناوي، پشتوانه اي بوده تا ناسا ماموريتي مهم و خطير را در پرواز شاتلي در سال 2006 به او بسپارد. انضباط فكري، خونسردي، تجزيه و تحليل منطقي، قدرت كنترل احساسات و تصميم گيري به جا، و نيز توانايي واكنش آني و درست به مشكلات پيش بيني شده و ناشده از لازمه هاي اين شغل اند. با اين حساب، چه مي شود كه شخصي با پيشينه سال ها زندگي منطقي كه ارتش و ناسا را از سلامت خود مطمئن كرده، در برابر يك مشكل عاطفي دقيقا همانطوري رفتار مي كند كه مثلا يك زن روستايي بي سواد جهان سومي در يك قرن پيش (هووهاي رمان "كليدر" را يادتان هست كه بزرگه با سنگ مي رود بالاسر كوچكه؟)
اين ماجرا هم برايم عجيب بود، هم تكان دهنده. ليزا به حكم وثيقه و با تعهدات سنگين آزاد شد و از ناسا اخراج؛ و مثل خيلي از شخصيت هاي اين چنين آمريكايي بهانه اي شد براي دعواهاي مدافعان و مخالفان عملش. در دادگاه از اختلال رواني او – نوعي جنون آني – سخن گفتند. يكي از قسمت هاي سريال معروف law & order هم به اين داستان اختصاص يافت. اما به راحتي نمي توانم اين عمل را يك اختلال رواني بدانم. دقيقا اعتبار اجتماعي بالاي اوست كه ماجرا را درناك تر مي كند. ليزا برايم نشانگر زني است كه وقتي به معناي واقعي كلمه "كم آورده"، از همه چيزش مي گذرد، از اعتبار و نام نيك و شغل و حتا آزادي. او براي نگه داشتن عشقش به هر قيمتي، وحشيانه قصد جان آدمي ديگر را مي كند، و با پاك كردن سالهاي پيشين عمر، به غرايز بدوي و رشدنيافته انساني رجعت مي كند. انگار هنوز متمدن، شهروند، اجتماعي و تحصيل كرده نشده؛ انگار توي قصه هاي جادوگران زندگي مي كند و آماده است به رقيبش سيب زهرآلود بخوراند؛ انگار ... زني كه بي خيال اسم و رسم و زندگي مي شود، و همه اش به بهانه عشق به يك مرد.
نظرات شما عزیزان:
|